هفته وحدت



تا احد یک میم فرق است
جهانی اندراین یک میم غرق است

یقینا میم احمد میم مستی ست
که سر مست از جمالش چشم هستی ست
-
زاحمد هردو عالم آبرو یافت
دمی خندید و هستی رنگ و بو یافت
اگر احمد نبود آدم کجا بود
خدا را آیه ای محکم کجا بود
چه می پرسند کاین احمد کدام است
که ذکرش لذت شرب مدام است
-
همان احمد که آوازش بهار است
دلیل خلقت لیل و نهارست
همان احمد که فرزند خلیل است
قیام بتشکنها را دلیل است
همان احمد که ستار العیوب است
دلیل راه و علام الغیوب است
-
همان احمد که جامش جام وحی است
به دستش ذوالفقار امر و نهی است
همان احمد که ختم الانبیا شد
جناب کنت و کنز مخفیا شد
همان اول که اینجا آخر آمد
همان باطن که بر ما ظاهر آمد
-
همان احمد که سرمستان سرمد
بخوانندش ابوالقاسم محــــــــــــــــــمد (ص)
محمد میم و حا ء و میم و دال است
تدارک بخش عدل و اعتدال است
محمد رحمه للعالمین است
کرامت بخش صد روح الامین است
-
محمد پاک و شفاف و زلال است
که مرات جمال ذوالفقار است
محمد تا نبوت را برانگیخت
ولایت را به کام شیعیان ریخت
ولایت باده ی غیب و شهود است
 
 
میلاد حضرت رسول و آغاز هفته وحدت بر تمام مسلمین مبارک باد

اینم یه مطلب جالب در مورد رشتمون:کشف قدیمی ترین اعضای مصنوعی در جهان

يك انگشت مصنوعي سه بخشي از چوب و چرم در موزه مصريان در قاهره و انگشت مصنوعي گرويل چستر در موزه انگلستان به صاحبان بدون انگشت خود كمك مي‌كرده تا مانند مصريان راه بروند.
دانشمندان دو انگشت شست پاي مصنوعي را كه يكي از آنها به پاي يك موميايي مصري متصل است به عنوان اولين اعضاي مصنوعي بدن انسان، كشف كردند.


قدمت اين انگشتان شصت به 600 سال قبل از ميلاد باز مي‌گردد كه اين قدمت چند صد سال پيشتر از پاي مصنوعي رومي يافت شده در كاپواي ايتالياست كه قديمي‌ترين عضو مصنوعي تا كنون به شمار مي‌رفته است.

هر دو انگشت مصنوعي كه حتي شكل ظاهري انگشت را نيز دارند، روي دو داوطلب كه انگشتان شست پاي راست خود را از دست داده بودند توسط دانشمندان دانشگاه منچستر انگليس مورد آزمايش قرار گرفتند.

از داوطلبان خواسته شد كه اين اعضاي مصنوعي را با صندل‌هاي مصري بپوشند. يكي از داوطلبان توانست به راحتي با هر دو انگشت مصنوعي راه برود.


به گفته دانشمندان، اعضاي مصنوعي جايگزين بايد از چندين معيار برخوردار باشند. مواد بايد تحمل نيروهاي وارده بدن را داشته و در زمان استفاده شكسته نشوند. همچنين اين اندام بايد از تناسب برخوردار بوده و و ظاهر آن با عضو زنده شباهت داشته باشد تا هم براي فرد كاربر و هم براي اطرافيان وي قابل قبول باشد. كاربرد مهم‌تر انگشت مصنوعي اين است كه صاحب آن بتواند با آن راه برود.

انگشت شست پا حدود 40 درصد از وزن بدن را حمل مي‌كند و مسووليت پيش‌راني بدن را بر عهده دارد.

انگشت شست گرويل چستر كه از كارتوناژ (تركيب پارچه كتان يا پاپيروس با پوشش گچي)، چسب و گچ ساخته شده از نشانه‌هاي پوششي بيشتري برخوردار است. انگشت مصري نيز از ويژگي‌هاي خاصي مانند مفصل ساده، لبه جلويي چمفر شده و سطح زيرين مسطح برخوردار است.

به گفته دانشمندان، پوشش روي انگشت گرويل چستر و ويژگي‌هاي طراحي انگشت قاهره نشان‌دهنده اين است كه اين انگشتان توسط صاحبانشان در طول حيات آنها پوشيده مي‌شده و فقط در زمان مرگ در موميايي آنها قرار نگرفته است.

پس معلوم شد قدیمی ترین همکارای ما مصری بودن...!
 

ترس از سرطان پوست، خطر ابتلا به بيماريهاي استخواني را افزايش مي‌دهد

نتايج يك نظرسنجي نشان داده است كه ترس از ابتلا به سرطان پوست در برخي افراد به قدري زياد است كه به دليل پوشاندن كامل خود از نور آفتاب با خطر ابتلا به بيماريها و مشكلات استخواني مواجه مي‌شوند.
به گزارش سرويس بهداشت و درمان ايسنا، ‌انجمن ملي استخوان انگليس ضمن اعلام نتايج اين نظرسنجي منتشر كرد كه فقدان ويتامين d در بدن كه بخشي از آن در نتيجه تماس با نور خورشيد توليد مي‌شود، مي‌تواند احتمال شكستگي‌هاي استخواني را افزايش دهد.

اين انجمن توصيه مي‌كند؛ بويژه در مناطقي كه نور آفتاب كم است افراد ناهار خود را در فضاي آزاد بخورند و يا حتي به باغباني بپردازند.
يك سخنگوي مركز تحقيقات سرطان در انگليس ضمن تاييد اين مطلب خاطرنشان ساخت كه ويتامين d در بدن در اثر تماس با نور خورشيد مدت زيادي قبل از بروز اولين علائم آفتاب سوختگي توليد مي‌شود، لذا نيازي نيست كه افراد زمان زيادي در نور خورشيد قرار بگيرند.
از سوي ديگر، پژوهشگران مي‌گويند؛ دو هفته دراز كشيدن در ساحل باعث نمي‌شود كه افراد در باقي سال به آفتاب بي نياز شوند.
ادامه نوشته

وقتي ستون فقرات به ستوه مي‌آيد

كارهاي روزانه ما مي‌تواند روي ستون فقرات اثرات منفي داشته باشد، مثلا يك كارگر در محل كار خود با انجام غلط حركات مي تواند به ستون فقرات خود صدمه بزند.
اين صدمه مي تواند با يك حركت ناگهاني با فشار زياد ايجاد شود، مانند بلند كردن ناگهاني يك جسم سنگين از روي زمين، يا مي‌تواند در اثر تکرار حركات غلط و با فشار كم روي ستون فقرات، به مرور زمان ايجاد شود.
هميشه درد يك علامت خطر است و بايد به آن توجه كرد.
درد ستون فقرات نشانه به ستوه آمدن ستون فقرات از كارهاي غلط شماست.
اكنون بايد ياد بگيريم چگونه كارهاي روزانه خود را به طور صحيح انجام دهيم تا كمترين فشار را به ستون فقرات وارد کنيم.
ادامه نوشته

اگر من رئیس دانشگاه بودم...

  • وقتای ناهار یه موزیک ملایم درخواستی توی سطح دانشگاه پخش می کردم....

 

  • یک روز در ماه اجازۀ ادارۀ دانشگاهو به دانشجوها می سپردم.....

 

  • خودمم غذامو  ازسلف می خوردم تا بچشم چی به این دانشجوها میدن.......

 

  • بهترین استادای سراسر کشور و جذب می کردم....

 

  • هر کس که به هر نحوی و به هر دلیلی در حریم دانشگاه به دانشجو بی احترامی میکردو محکوم می کردم........

 

  • در هر ترم با حمایت مالی از طرف دانشگاه اجازه برگزاری یه جشن بزرگ روبه دانشجوها می دادم.....

 

  • با این دید که هر دانشجویی سطح فکرش به اون حدی رسیده که بدونه هر جایی چه قوانینو شرایطی داره پیش میرفتم..........

( به عنوان یک دانشجو معتقدم که گهگاهی  خودماها مقصر اصلی هستیم...)

 

  • این سیستم سما رو زودتر درستش میکردم!هنوز همه ی نمره ها رو نزدن!

و هزاران طرح ارزنده ی دیگر...

راستی!!!شما اگه رئیس دانشگاه بودید چه کار میکردید.؟؟؟...

                         حاصل عمر گابریل گارسیا مارکز در 15 جمله! ...

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می‌دانند، و گاهی اوقات پدران هم.


در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده‌ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.

در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم می‌كند.


در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.


در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چیزی است كه خود می‌سازد.


در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می‌دهیم دوست داشته باشیم.


در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می‌افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می‌دهند.


در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بد ترین دشمن وی است.


در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.


در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می‌توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.


در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.

در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارت‌های خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارت‌های بد است.


در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می‌كند نارس است، به رشد وكمال خود ادامه می‌دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت می‌شود.


در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.


در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست.


 

اگربار گران بودیم رفتیم وگر نامهربان بودیم رفتیم...

نوشته های اصیل نوشته هایی نیستندکه برای خواندن نوشته میشوند.نوشته هایی اند که برای نوشتن نوشته میشوند.

سلام دوستان عزیز

توی این مدت(حدودا یه ترم)اوقات خوب وخوشی رو در وب گذروندم وتقریباهرروز یکی دومرتبه به وب سر زدم واز نوشته ها ونظرات دوستان استفاده کردم.اگه نوشته ای داشتم که ناخوداگاه باعث ناراحتیتون شده همین جا از شما عزیزان عذر می خوام وامیدوارم که منو ببخشید...

بنا به دلایل شخصی قصد دارم از نویسندگی کناره گیری کنم.

بالاخره هر اومدنی رفتنی داره سعی میکنم بازم به وب سری بزنم.

شاید هم یه روزی بازگشتم ...

امری بود در خدمتم       az.moghadami@yahoo.com

                                  یاحق >خدانگهدار<

                                           

حیواناتی که شما را شگفت زده خواهند کرد!

 

"فینالی مک کی" مجموعه ای از تصاویر حیواناتی که از قدرت تفکر برخوردارند به ثبت رسانده و نشریه تایم نیز به انتشار آن پرداخته تا دیدگاه خود را نسبت به توانایی های برخی از موجودات زنده تغییر دهیم:
ادامه نوشته

نیا باران زمین جای قشنگی نیست...

نیا باران زمین جای قشنگی نیست...

http://promethee.persiangig.com/image/Rain.jpg

 

 

نیا باران

زمین جای قشنگی نیست

من از جنس زمینم و خوب می دانم

که گل در عقد زنبور است

یک طرف سودای بلبل، یک طرف بال و پر پروانه را هم دوست می دارد

نیا باران پشیمان می شوی از آمدن

زمین جای قشنگی نیست

در ناودان ها گیر خواهی کرد

من از جنس زمینم خوب می دانم

که اینجا جمعه بازار است

و مردم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه می دادند

در اینجا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند

در این جا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه می گیرند

نیا باران زمین جای قشنگی نیست

نیا باران

نیا باران

اما من میگم (بیا باران)

من در شمار اصحاب شهامتم
ودر ورطه پر آشوب وطوفانزای عالم،لرزان وترسان نیستم زیرا شکوه آسمان و فروغ عالم جان را می نگرم
و ایمان همچون سپری مرا از هراس عالم در پناه گرفته است
ای خدای درون من،ای نیروی نا منتها
ای حضور نا منتها ای حضورمطلق،ای سرچشمه حیات
من حیات جاودانه ام، چون به چشمه لایزال تو پیوسته ام
آن اوهام هزار گونه که دلهای مردمان را به هزاران خیال باطل بر می انگیزد،نزد من جز گیاهی خشک و حبابی حقیر نیست
گیاهی یا حبابی چگونه می توانند آن کس را که در دامن ابدیت تو آویخته وکشتیش بر صخره جاودانی لنگر انداخته در بحر شک و حیرت غرق کند
روح تو با عشقی جهانگیر،سالهای بی شماروعمرهای بی پایان خلق می کند
وچون کبوتری بالهای خود رابر کاینات می گسترد
وعالمیان را هر لحظه دگرگون می سازد،نگاه می دارد و در هم می ریزد و باز می آفریندو پرورش می دهد
اگر زمین وجمله آدمیان از میان بروند وخورشید وجهانهای بی پایان محو و نابود گردند و تنها تو بر جای باشی،جمله موجودات هستی خود را در تو باز می یابند
در حیات جاودانه تو جایی برای مرگ نیست
و هیج ذره ای را هراس نیستی نخواهد بود

امیلی برونته

 

پس بیا باران که ما پر از شور و نشاطیم
و ناامیدی و یاس نمی تواند برای خود جایی دست وپا کند
ای غم از اینجابرو ورنه سرت
شدگرو تنگ متاع تو را عشق خریدار نیست.

 

وای بچه ها یادتونه؟!  (خاطرات شیرین کودکی)

یادتونه؟!؟!

 

 گنجشگکه اشی مشی .... لب بوم ما نشین .... بارون میاد خیس میشی .... برف میاد گولوله میشی ..... میفتی تو حوض نقاشی  ....کی میپزه آشپز باشی .....کی میخوره حاکـــــــــــم باشــــــــی

یادتونه؟!؟

 

! دبستان زنگ تفریح که تموم می شد مامورای آبخوری دیگه نمی ذاشتن آب بخوریم...اخ من هميشه اخر ميرسيدم وتشنه ميموندم...

یادتونه؟!؟

مدیر مدرسه از مادرامون کادو می گرفت سر صف می داد به ما. بعد می گفت: همه تو صفاشون از جلو نظام برید سر کلاساتون...ما چه ساده بوديم! 
یادتونه؟!

 خط کشهائی که محکم می زدیم رو مچ دستمون دستبند می شد

یادتونه؟!؟!

 کلی با ذوق و شوق تلویزیون تماشا می کردیم. یهو یه تصویر گل و بلبل میومد: ادامه برنامه تا چند دقیقه دیگر

 

یادتونه؟!؟!

 کارت صد آفرین می‌دادن خر کیف می‌شدیم!! هزار آفرین که می‌دادن خوده خرمی‌شدیم!!

یادتونه؟!؟!

دختراشیرن مثه شمشیرن!!...پسرا موشن مثه خرگوشن!! يا برعكس
یادتونه؟!؟!

این بازیو پی پی پینوکیو پدر ژپتو، گُ گُ گُربه نره روباه مکار

یادتونه؟!؟!
با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه 

یادتونه؟!؟!

ماه رمضون که میشد اگه کسی می گفت من روزم بهش میگفتیم: زبونتو در بیار ببینم راست میگی یا نه

یادتونه؟!؟!

اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم  مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم
یادتونه؟!؟!

 وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم.البته الانم دسته كمى از اون موقع ها نداريم...مخصوصا كلاس......!

یادتونه؟!؟!

پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.

یادتونه؟!؟!

 وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم!، بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده!

یادتونه؟!؟!

سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم

یادتونه؟!؟!

 صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود

یادتونه؟!؟!

آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن

یادتونه؟!؟!

برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم

 یادتونه؟!؟!

تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی توکیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!!

 
یادتونه؟!؟! برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن كه با ديدنش قلبمون ميومد تو دهنمون!!


یادتونه؟!؟! دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم     ! 

 
یادتونه؟!؟! سه بار پشت سر هم بگو: چایی داغه، دایی چاقه

 
یه برنامه بود به اسم بچه هااااا مواظبببببب باشییییییددددد (مثلا صداش قرار بود طنین وحشتناکی داشته باشه!) بعد همیشه یه بلاهایی که سر بچه ها اومده بود رو نشون میداد، من هنوز وحشت چرخ گوشت تو دلمه یادتونه؟!؟!.


تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم .همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه یادتونه؟!؟!...

یادتونه؟!؟! خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم

جداً یادتونه ؟!؟!؟

 

يادش بخير....

با لاله که گفت...

با لاله که گفت...

ازدیده به جای اشک خون می آید...      

دل خون شده،ازدیده برون می آید

دل خون شده از غصه که از قصه عشق

میدیدکه آهنگ جنون می آید

می رفت ودو چشم انتظارم بر راه

کان عمرکه رفته،باز چون می آید؟

با لاله که گفت حال ما را که چنین

دلسوخته و غرق به خون می آید

کوتاه کن این قصه جانسوز ای شمع

کز  صحبت تو،بوی جنون می آید

تو اما...

بیشتر مردم خودخواه و خودپرستند، تو اما آنها را ببخش...

اگر صمیمی و مهربان باشی، تو را به انگیزه های دیگر متهم می کنند، تو اما صمیمی و مهربان بمان...

اگر شریف و صادق باشی فریبت می دهند، تو اما هنوز هم شریف و صادق بمان...

آنچه سالها ساخته ای را یک شبه ویران می کنند، تو اما باز هم بیافرین و بساز...

هر چه امروز خوبی کنی، فردا فراموش می کنند، تو اما همواره خوبی کن...

اگر بهترین پاره های جانت را به جهان ببخشی، هرگز کافی نیفتد، تو اما بهترین پاره های جانت را ببخش ...

اینست حقیقت آرمانهای یک زندگی. زیرا فقط همین است که به جا می ماند!


یه جمله جالب انگلیسی!

این جمله با کلمه ای یک حرفی آغاز می شود٬ کلمه دوم دو حرفیست٬‌ چهارم چهار حرفی... تا بیستمین کلمه بیست حرفی 

نویسنده این جمله یا مغز دستور زبان بوده یا بی کار!: 

I do not know where family doctors acquired illegibly perplexing handwriting nevertheless, extraordinary pharmaceutical intellectuality counterbalancing indecipherability, transcendentalizes intercommunications incomprehensibleness

 

ترجمه جمله : 

نمیدانم این دکترهای خانوادگی این دست خطهای ناخوانای گیج کننده را از کجا آورده‌اند با این حال سواد داروسازان  غیر قابل کشف بودن این دست خط ها را جبران کرده و بر غیر قابل کشف بودن انها ( دست خط ) برتری 
می‌جویند.



 

دانشجو در ملل مختلف

دانشجوی ژاپنی: به شدت مطالعه می کند و برای تفریح ربات می سازد


دانشجوی مصری: درس می خواند و هر از گاهی بر علیه حسنی مبارک، در و پنجره دانشگاهش را می شکند!



دانشجوی هندی: او پس از چند سال درس خواندن عاشق دختر خوشگلی

می شود و همزمان برادر دوقولویش که سالها گم شده بود را پیدا می کند.

سپس ماجراهای عاشقانه و اکشنی پیش می آید و سرانجام آندو با هم

عروسی می کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود!



دانشجوی عراقی: مدام به تیرها و خمپاره های تروریست ها جاخالی می دهد و در صورت زنده ماندن به درس خواندن ادامه می دهد!



دانشجوی چینی: درس می خواند و در اوقات فراغت مشابه یک مارک معروف خارجی را می سازد و با یک دهم قیمت جنس اصلی می فروشد!



دانشجوی اسرائیلی: بیشتر واحدهایی که او پاس کرده، عملی است او دوره کامل آموزشهای رزمی و کماندویی را گذرانده و مادرزادی اقتصاد دان به دنیا می آید!



دانشجوی گینه بی صاحاب!: او منتظر است تا اولین دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه بر و بچ هم قبیله ای اش درس خواندن را تجربه کند!


دانشجوی پاکستانی: او بشدت درس می خواند تا در صورت کسب نمره ممتاز، به عضویت القاعده یا گروه طالبان در بیاید!



دانشجوی اوگاندایی: درس می خواند و در اوقات بیکاری بین کلاس؛ چند نفر از قبیله توتسی را می کشد!



دانشجوی انگلیسی: نسل دانشجوی انگلیسی در حال انقراض است و احتمالا تا پایان دوره کواترناری! منقرض می شود ولی آخرین بازماندگان این موجودات هم همواره درس می خوانند!



دانشجوی کوبایی: او چه دلش بخواهد چه نخواهد یک کمونیست است و باید باسواد باشد و همینطور باید برای طول عمر فیدل کاسترو و جزجگر گرفتن جمیع روسای جمهوری امریکا دعا کند!



دانشجوی ایرانی: عاشق تخم مرغ آب پز و املت است! به همبرگر و پیتزا هم بیشتر از کله پاچه و آبدوغ خیار اهمیت می دهد.


سرکلاس عمومی چرت می زند و سر کلاس اختصاصی جزوه می نویسد!
سیاسی نیست ولی سیاسی ها را دوست دارد و هر طور شده به سیاست هم کشانده میشود.


معمولا لیگ تمام کشورهای بالا را دنبال می کند!


عاشق تقدیم عبارت "خسته نباشید" به استاد است، البته نیم ساعت مانده به آخر کلاس!


هر روز دوپرس از غذای دانشگاه را می خورد و هر روز هم به غذای دانشگاه بد و بیراه می گوید!


جزء قشر فرهیخته جامعه محسوب می شود ولی هنوز دلیل این موضوع مشخص نشده؛ که چرا صاحبخانه ها جان به عزرائیل می دهند ولی خانه به دانشجوی پسر نمی دهند!


او ایمیلش را مرتب چک می کند! خیابان متر می کند و در یک کلام عشق و حال می کند!


و چه حالی می کند با پیش نیاز و میان ترم و کوییز و پروژه و کنفرانس و پایان ترم و مشروط و ستاره دار و بی ستاره و ...



خدائیش دانشجوی ایرانی اگه آسایش و آرامش داشته باشه و تو کف

مشکلات و مخارج سنگین دوران دانشجویی و نگران بیکاری بعد از فارغ

التحصیلی و غیره و ذالک نباشه از دانشجوهای همه دنیا سرتره ولی حیف

 و صد حیف که به دلایل معلوم و نامعلوم نسل دانشجوی ایرانی درسخوان

در خطر انقراض است یا اینکه نمیشه چندان به ادامه تحصیل این نمونه از

دانشجو در دانشگاه های داخلی دل بست...

اندر حکایات دانشکده توانبخشی

رئیس دانشگاه  : روزگارم بد نيست تكه ناني دارم

 

استاد: صدايش گرم و نايش گرم سكوتش ساكت و گيرا، 
چوبدستي منتشا مانند در دستش



مدیر گروه: آيا بود كه گوشه چشمي به ما كنند.



اموزش دانشگاه: مانده ام در چاه زندان پاي بست
همين چاهم كه گيرد جز تو دست؟



انتظامات: چه كسي مي خواهد من و تو ما نشويم



کمیته انظباطی : همگان خاموش !!


تلفن عمومی دانشگاه: گر نكته دان عشقي بشنو تو اين حكايت


سرویس دانشگاه:اسب حيوان نجيبي است



دانشجوی متاهل: كجا بودم كجا رفتم كجايم 
من نمي دانم به تاريكي در افتادم ره روشن نمي دانم



دانشجوي ممتاز: بوديم و كسي پاس نمي داشت كه هستيم 
باشد كه نباشيم و بدانند كه بوديم


دانشجوي ترم آخر: به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا سرايم



دانشجوي ترم اول(ترمکی): ليك ، خوشبختانه آخر، سر پناهي يافتم



دانشجوي مشروطي: دست ها مي سايم تا دري بگشايم



دانشجوي اخراجي: به خدا كه هيچ كس را ثمر انقدر نباشد 
كه به روي نا اميدي ، در بسته باز كردن 



همكلاسي: تو كه نوشم نه اي ، نيشم چرايي؟
تو كه يارم نه اي ، پيشم چرايي؟


مراحل انتخاب واحد و ثبت نام: قصه است اين ، قصه، آري قصه درد است



دانشجوي ترم بالا خطاب به دانشجوي ترمکیبه كجا چنين شتابان؟



فارغ التحصيلي: تو را من چشـــــــــــــــــــــــ ـــــــــم در راهــــــــــم!

 

فارغ التحصيل:مانده پاي آبله، از راه دراز، بر در دهكده مردي تنها
كوله بارش بر دوش

عکس زیباترین دانشگاه ها و کالج های دنیا

امیدوارم یه روزی بتونید تو یکی از این دانشگاه ها ادامه تحصیل بدین...

کنیون کالج در اوهایو

دانشگاه آکسفورد

دانشگاه پرینستون در نیوجرسی آمریکا (سبک کلاسیک امریکایی)

اسکریپس کالج در کالیفرنیا آمریکا

دانشگاه استانفورد در پالو آلتوی کالیفرنیا

کالج ترینیتی در دوبلین ایرلند

دانشگاه تسینگ یوآ در پکن چین

آکادمی نیروی هوایی امریکا

دانشگاه بولونا در ایتالیا

دانشگاه ایالتی کالیفرنیا در سناتا کروز

دانشگاه سین سیناتی در اوهایو امریکا

دانشگاه ویرجینیای امریکا

کالج ولسلی در ماساچوست امریکا

دانشگاه ییل در کانکتیکات امریکا

میخواستم عکس دانشکده خودمونو بذارم ولی پیداش نکردم

گفتگو با خدا

 

این مطلب اولین بار در سال 2001 توسط زنی به نام ریتا در وب سایت یک کلیسا قرار گرفت، این مطلب کوتاه به اندازه ای تاثیر گذار و ساده بود که طی مدت 4 روز بیش از پانصد هزار نفر به سایت کلیسا ی توسکالوسای ایالت آلاباما سر زدند. این مطلب کوتاه به زبان های مختلف ترجمه شد و در سراسر دنیا انتشار پیدا کرد ...

ادامه نوشته

در تصاویرحکاکی شده بر سنگهای تخت جمشید هیچکس عصبانی نیست

 هیچکس سوار بر اسب نیست

هیچکس را در حال تعظیم نمی بینید

 در بین این صدها پیکر تراشیده شده حتی یک تصویر برهنه وجود ندارد

.

 “این ادب اصیل مان است:نجابت - قدرت

- احترام- مهربانی- خوشرویی

 

هنرمندی با خوراکی ها

 

 

 

 

 

 

 


وقتی...                    

وقتی دیگر نبود                                              

من به بودنش نیازمند شدم.                                 

وقتی که دیگر رفت                                         

من به انتظار آمدنش نشستم.                                

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد            

من او را دوست داشتم.                                     

وقتی او تمام کرد من شروع کردم.                        

وقتی او تمام شد                                             

 من آغاز شدم.                                              

وچه سخت است.                                            

تنها متولد شدن                                              

مثل تنها زندگی کردن است،                                

مثل تنها مردن!  

وقتی...                    

وقتی دیگر نبود                                              

من به بودنش نیازمند شدم.                                 

وقتی که دیگر رفت                                         

من به انتظار آمدنش نشستم.                                

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد            

من او را دوست داشتم.                                     

وقتی او تمام کرد من شروع کردم.                        

وقتی او تمام شد                                             

 من آغاز شدم.                                              

وچه سخت است.                                            

تنها متولد شدن                                              

مثل تنها زندگی کردن است،                                

مثل تنها مردن!  

تا بگویند   

تا بگویند                                                     

صبر کن زین گروه پست نهاد                             

ای زن با وفا،دمار کشم

یا در آغوش مرگ خواهم خفت                            

یا تو را تنگ در آغوش کشم

تا بگویند ملتم ای فلان                                      

اول از خصم انتقام گرفت

خون دشمن به کام ریخت،سپس                            

مست گشت و ز دوست کام گرفت

تا این کاخ های ظلم و ستم                                 

این چنین استوار و پا بر جاست

سخن عاشقی و سر مستی                                  

از منو تو،نگار من بی جاست

آدم های بزرگ       

آدم های بزرگ                                         

کسانی که خود بسیارند،                               

نیازی به هم وطن ندارند.                             

کسانی که خود آزادند،                                 

از زندان به ستوه نمی آیند.                            

آدم هایی اندکند                                          

که به ازدحام محتاجند 

 

علی

برادر،چراغ ها را باید خاموش کرد                     

من،از تو برای طلوع بی تاب ترم.                      

بگذار این مذهب جادو،در روشنی بمیرد               

تا "مذهب وحی" راببینیم                                   

چهره علی در روشنایی،زیبا و خدایی است.           

به تو ومن-بی مذهب و مذهبی-هر دو،                 

علی را در تاریکی نشان داده اند.

شمع    

تا سحر ای شمع بر بالین من                              

امشب از بحر خدا بیدار باش

سایه ای غم ناگهان بردل نشست                          

رحم کن امشب مرا غم خوار باش

کام امیدم به خون آغشته شد                               

تیرهای غم چنان بر دل نشست

کاندر این دریای مست زندگی                            

کشتی امید من بر گل نشست

آه!ای یاران به فریادم رسید                               

ور نه مرگ امشب به فریادم رسد

ترسم آن شیرین تر از جانم ز راه                        

چون به دام مرگ افتادم رسد

گریه و فریاد بس کن شمع من                            

بر دل ریشم نمک دیگر مپاش

قصه ای بی تابی دل پیش من                             

بیش از این دیگر مگو خاموش باش

جز توام ای مونس شب های تار                         

در جهان دیگر مرا یاری نماند

ز آن هم یاران به جز دیدار مرگ                        

با کسی امید دیداری نماند

همدم من،مونس من،شمع من                              

جز توام در این جهان غم خوارکو؟

وندر این صحرای وحشت زای مرگ                   

وای بر من، وای بر من،یار کو؟

اندر این زندان،من امشب،شمع من                      

دست خواهم شستن از این زندگی

تا که فردا همچو شیران بشکنند                           

ملتم زنجیر های بندگی

خدايا کفر نمي‌گويم،
پريشانم،
چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!
مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي.


خداوندا!
اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي ‌تکه ناني
‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌
و شب آهسته و خسته
تهي‌ دست و زبان بسته
به سوي ‌خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!

خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان
تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي
لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف‌تر
عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌
و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!

خداوندا!
اگر روزي‌ بشر گردي‌
ز حال بندگانت با خبر گردي‌
پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت از اين بودن، از اين بدعت.
خداوندا تو مسئولي.
خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،

چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

 

زندگی..

شاید آن روز که سهراب نوشت زندگی اجباری است

                                                   دلش از غصه حزین بود و غمین

حال من می گو یم

             زندگی یک در و دروازه و دیوار که نیست

 که نشد بال زدو پرواز کرد

                                                 زندگی اجبار نیست

         زندگی بال و پری دارد و مهربان تر از مهتاب است

                             تو عبور خواهی کرد

  از همان پنجره ها

                                                        با همان بال و پر پروانه

        به همان زیبایی

                                 به همان آسانی

                                                              زندگی صندوقچه ی اصرار پرستو ها نیست

         زندگی آسان است

                                    بی نهایت باید شد تا آن را یا فت

            زندگی ساده تر از امواج است

                           پس بیا تا بپریم

                                                  وتا شبنم آرامش صبح

                                                               تا صدای پر مرغان اقاقی بال و پر باز کنیم

             تا توانیم که ازاول آغاز کنیم و تا نهایت برویم

چه کسی میگوید که گرانی اینجاست ؟

 دوره ارزانی ست

 چه شرافت ارزان

 تن عریان ارزان

 آبرو ... قیمت یک تکه نان

 و دروغ ... از همه چیز ارزان تر

 و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت جان هر انسان

  

دکتر علی شریعتی

 

من-تو-او

سلام.این مطلب یه ریزه غم داره ویه کمی هم طولانیه .خوشحال میشم اگه بخونید و نظرتونو بذارین..

من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم

تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی

او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا

 

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم

تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود

او هر روز بعد از مدرسه کنار خیابان آدامس میفروخت

 

معلم گفته بود انشا بنویسید

موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت ؟

 

من نوشته بودم علم بهتر است

مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید

تو نوشته بودی علم بهتر است

شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی

او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود

خودکارش روز قبل تمام شده بود

 

معلم آن روز او را تنبیه کرد

بقیه بچه ها به او خندیدند

آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد

هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد

خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته

شاید معلم هم نمی دانست ثروت وعلم

گاهی به هم گره می خورند !

گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت

 

من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار

توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد

تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن

بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید

او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش

بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید

 

سال های آخر دبیرستان بود

باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

 

من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم

تو تحصیل در دانشگاه های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد

او اما نه انگیزه داشت نه پول، درس را رها کرد  دنبال کار می گشت

 

روزنا مه چاپ شده بود

هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

 

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم

تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی

او اما نامش در روزنامه بود! روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود

 

من آن روز خوشحال تر از آن بودم

که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته است

تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه

آن را به کناری انداختی

او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه

برای اولین بار بود در زندگی اش

که این همه به او توجه شده بود !!!!

 

چند سال گذشت

وقت گرفتن نتایج بود

 

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم

تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی همان آرزوی دیرینه ی پدرت

او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود

 

وقت قضاوت بود

جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند

 

من خوشحال بودم که مرا تحسین می کنند

تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند

او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند

 

زندگی ادامه دارد

هیچ وقت پایان نمی گیرد

 

من موفقم، من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!

تو خیلی موفقی، تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!

او اما زیر مشتی خاک است، مردم گفتند مقصر خودش است !!!!

 

من , تو , او

هیچگاه در کنار هم نبودیم

هیچگاه یکدیگر را نشناختیم

 

اما من و تو اگر به جای او بودیم

آخر داستان چگونه بود؟؟؟

خداحافظی

         بسمه تعالی

سلام دوستان

آخرین مطلبی که نوشتم.اگر طی چند مطلب گذشته به

کسی توهین شده عذر می خوام و میگم که تنها قصدم

شوخی بود نه چیز دیگه.بعضی هاتون رو با وجدانش تنها

میزارم...

افسانه ای من به پایان رسیده است

واحساس میکنم که این آخرین منزل است

دیگر نه بانگ جرس کاروانی

دیگر نه آوای رحیلی!

تنهایی آرامگاه جاوید من است.

و درد و سکوت همنشین تنهایی جاودانه ای من!

                                                         خداحافظ.