ترجمه ها
ممنون میشم اگه نظراتون رو در اسرع وقت بگین....
ممنون میشم اگه نظراتون رو در اسرع وقت بگین....
زمان خشایارشا این اقا به همسرشون دستور میدن بیاد و جلوی ارتشش راه بره اون هم قبول نمیکنه و خشایار جوون تصمیم میگیره یه زن دیگه اختیار کنه...دستور میده به مدت یه سال هر چی دختر خوشگل تو کشور هست جمع کنن... توی دربار خشایار یه اقا بوده به نام مردخای که یهودی بوده اما هیچ کس نمیدونسته چون اگه میدونستن راهش نمیدادن این اقا میاد برادر زادش ( به نام ایرانی استر) وسط دختر خوشگلا جا میکنه...و هر شب استر میره بالا سر شاه براش قصه های عاشقانه میخونه در نتیجه بعد یک سال شاه تا صدای استر و میشنوه قبولش میکنه و یه یهودی دیگه میاد تو دربار ایران...
هامان نخست وزیر خشایار بعد یه مدت میبینه که مردخای و استر خیلی با هم حرف میزنن اول فکر میکنه استر داره خیانت میکنه بعد میفهمه که نهههه اینا دوتاشون یهودین... میاد خشایار و استر و مردخای رو با هم رو به رو میکنه و میگه که اون دو تا یهودین... استر و مردخای هم که دیدن دستشوت داره رو میشه یه شب که شاه مست بوده حکم قتل هامان و 15 قوم ایرانی رو از شاه میگیرن و روز 13 به در این همه ایرانی رو میکشن... علت بیرون رفتن ما تو 13به در اینه که یه بار دیگه توی خونه هامون کشته نشیم...
قبر مردخای و استر توی همدانه و اینو بدونین که یهودیااا هر سال این روز یعنی روز قتل ایرانی ها رو جشن میگیرن...
خداییش این اتفاق مثل هولوکاس نیست؟؟؟؟
بروبکس شما چیزی درباره ی فراماسونری شنیدین؟ اگه کسی اطلاعاتی در این باره داره خوشحال میشم بیاد این جا و بگه من خودم یه سری چیزا میدونم اگه موافق باشین دربارش بحرفیم...
دوستان قربان تا غدیر بیایم سر کلاس یا نه؟
ببخشید اصلا حوصله ی طولانی نوشتن نداشتم...
نگاهت گر به آن بالاست و در رقص دعا قلبت مثال بید میلرزد
دعایم کن
دعایم کن که من محتاج محتاجم...
همیشه در یه دوره از زندگی یه اتفاق هایی میافته بعد روزها میگذرن و اون اتفاق عادی میشه و بعد کم کم فراموش میشه... این وبلاگ بخشی از زندگی بعضی از بچه های ارتوپدی فنی ورودی 89 شد و بعد عادی شد و الانم فکر کنم فراموش شده اگه فراموش نشده باشه هم دیگه واسه هیچ کس مهم نیست چه بلایی سرش اومده...
شاید الان جاش باشه که بگم نیازمند یاری سبزتان هستیم...
دلم خیلی تنگ شده واسه اون روزااااا...روزایی که حداقل یه سرگرمی و امیدم اومدن به وبلاگ بود.اگه حس منو دارین باز بیاین دست به کار شیم...
کوچیک شما
خنده دار نبود البته یه جاهاییش خندیدم اما نه اندازه ی ۱ و ۲.اما به نظر من خیلی با ارزش تر از ۱و ۲ش بود چون یه چیزایی توش بود که خیلی هامون نمیبینیم یا نمیخایم ببینیم یا اگه ببینیم جرات گفتنش رو نداریم به همتون پیشنهاد میکنم برین و ببینین.دستمال هم با خودتون ببرین
.
پیشاپیش عید همتون مبارک.با بهترین ارزو ها برای همتون.
فعلا خداحافظ.
اگه خواسته یا ناخواسته کسی رو اذیت کردم ازشون عذر میخوام.اگه کاری کردم که کسی رو خیلی رنجوندم میتونه بیاد و واسم بنویسه تا دیگه تکرارش نکنم.
شاید بعضی از کارا خیلی به نظر پیش پا افتاده به نظر بیان چون همیشه اون نعمت رو داشتیم و هیچ وقت نمیتونیم به نداشتنش فکر کنیم مثلا نگاه کردن به عزیزترین افراد زندگیمون (مادر پدر خواهر و برادر) یا هر کسی که از وقتی بودی یا بوده ،همیشه پیشته یا امید داری که ببینیش اما به روزی فکر کن که ممکنه دیگه نباشه یا نباشی... پس از بودن باهاش لذت ببر.پس بهشون نگاه کن و از این که بهشون بگی دوستشون داری خجالت نکش حتی اگه چند دقیقه پیش باهاشون قهر کردی ![]()
روزای آخر ۸۹ خوش بگذره
There's a hero if you look inside your heart اونجا یه قهرمان هست اگه به درونه قلبت نگاه کنی
You
don't have to be afraid of what you are. مجبور نیستی از چیزی که هستی بترسی
There's an answer if you reach into your soul اونجا جوابی وجود داره اگه به داخل روحت برسی
and the sorrow that you know will melt away. و اون غم و غصه ایی که میدونی از بین خواهد رفت
And then a hero comes along و پس از اون قهرمان با قدرت میاد جلو
with the strength to carry
on واسه ادامه دادن
and you cast your fears aside و ترست رو کنار خواهی گذاشت ( به ترست غلبه میکنی)
and you know you can survive. و تو اینو میدونی که میتونی به زندگیت ادامه بدی
So, when you feel like hope is gone بنابراین وقتی که احساس میکنی که امید رفته
look inside you and be
strong به درونت نگاه کن و قوی باش
and you'll finally see the
truth
و تو
بلاخره حقیقت رو خواهی دید
that a hero lies in
you. و اونم اینکه قهرمان درون تو خوابیده است
It's a long road when you face the world alone.این راه طولانی است وقتی که تو تنها با جهان رو به
No one reaches out a hand for you to hold. رو میشی . هیچکس برای تو غیر قابل دسترس نخواهد
You can find love if you search within yourself بود . و تو میتونی عشق رو پیدا کنی اگه درون خودتو
and the emptiness you felt will disappear. جست و جو کنی . و خالی بودنی که احساس میکنی از
بین خواهد رفت .
And then a hero comes along
with the strength to carry on این ها رو قبلا معنی کردم و تو شعر دوباره تکرار شده
and you cast your fears aside
and you know you can survive.
So, when you feel like hope is gone
look inside you and be strong
and you'll finally see the truth
that a hero lies in you.
Lord knows dreams are hard to follow, انسان بزرگ می دونه که دنبال کردن ارزو ها سخته
But don't let anyone tear them away. ولی اجازه نده که هیچکدام از انها جدا بشن
Hold on, there will be
tommorow. صبر داشته باش , اونجا فردا خواهد بود
In time you'll find the
way. به موقش راهتو پیدا خواهی کرد
And then a hero comes along
with the strength to carry on
and you cast your fears aside
and you know you can survive.
So, when you feel like hope is gone
look inside you and be strong
and you'll finally see the truth
that a hero lies in you.
That a hero lies in you,
that a hero lies in you
اگه یکی بهتون خیانت کنه باهاش چی کار می کنین؟؟؟ صد برابر بدتر تلافی میکنی یا سعی میکنین از کنار اون ادم رد بشی و ببخشیش و دیگه بهش فکر نکنی؟
نه من نمیتونم حتی یک قدم دیگه به تو نزدیک بشم
به خاطر این که برای همه ی زمان هایی که منتظر موندم پشیمووووونم
نمیدونی که من دیگه روح تو نیستم ؟
تو عشقی که من بیشتر از همه دوست داشتم رو از دست دادی
من یاد گرفتم که نیمه جون زندگی کنم
و تو یک بار دیگه من را میخواهی
تو فکر میکنی کی هستی؟
به اطراف بدو و زخم ها رو جا بگذار
و عشق را تکه تکه کن
تو داری از یخی که درون روحت است احساس سرما میکنی
پس به دنبال من برنگرد
فکر میکنی کی هستی؟
شنیدم که از همه میپرسی
اگر من جایی باشم که بتونی من رو پیدا کنی
اما من خیلی قوی شدم
که دیگر هیچ وقت به اغوش تو برگردم
من یاد گرفتم که نیمه جون زندگی کنم
و الان تو دوباره من رو میخوای؟
تو فکر میکنی کی هستی؟
به اطراف بدو و زخم ها رو جا بگذار
و عشق را تکه تکه کن
تو داری از یخی که درون روحت است احساس سرما میکنی
پس به دنبال من برنگرد
فکر میکنی کی هستی؟
خیلی طول کشید که دوباره احساس خوب بودن را داشته باشم
(نمیدونم)
ارزو میکنم که اولین باری که همدیگر را (بیییییییییییییییب)را فراموش کنم
اما تو همه ی قول هایت رو شکستی
و الان برگشتی
تو نمیتونی دوباره من رو برگردونی
تو فکر میکنی کی هستی؟
به اطراف بدو و زخم ها رو جا بگذار
و عشق را تکه تکه کن
تو داری از یخی که درون روحت است احساس سرما میکنی
پس به دنبال من برنگرد
فکر میکنی کی هستی؟
(الان من یک عدد انسان بی کار هستم که فردا اصلا ... نداره
البته ترجمم خیلی اشتباه داره اما شما به بزرگی خودتون ببخشید)
شما تا حالا گدا دیدین؟چه سوال خنده داری مگه میشه ندیده باشین؟سوالی که این جا پیش میاد اینه که چرا افرادی وجود دارن توی جامعه که به اونا میگیم گدا.ایا وجود گدا به خاطره حرص و طمع ما ادمها نیست؟ به خاطر این که فکر میکنیم کمتر از چیزی که لایقش هستیم داریم؟واقعا همه ی گداها به نون شب شون محتاجن؟چه جوری باید ادم محتاج رو تشخیص داد؟اما سوال مهمتری که پیش میاد اینه که چه جوری این ادمها رو ریشه کن کنیم؟این جا ریشه کن کردن به معنی کشتن نیست و من اصلا منظور بدی ندارم بیشتر منظورم اینه که چه جوری کمکشون کنیم که اونا هم با عزت زندگی کنن و شرفشون رو واسه پول قربانی نکنن.
ما با خیلی از ادمهای تحصیل کرده ای روبه رو شده ایم که دست از رشته ی خودشون برداشتن و به کار دیگه ای روی اوردن به خاطر این که زودتر پولدار بشن.چه بسا اگه توی رشته ی خودشون ادامه میدادن حداقل یه چیزی مهمتر از پول به جا میذاشتن مثل ابرو، شهرت، احترام...
خداییش کدوم یکی واسه شما مهمتره ؟پول یا احترام؟ثروت مند بودن یا با فرهنگ بودن؟دوست دارین جوری باشین که مردم جلوی رو بهتون احترام بذارن اما پشت سرتون...؟ فکر میکنین الان چه جور ادمی هستین دیگران همون جوری که جلوی رو به شما احترام میذارن پشت سر هم همین جورن؟چرا ما جرات نداریم کاستی های ادمها رو بهشون بگیم و همین طور جرات نداریم با کاستی های خودمون رو به رو بشیم؟چرا اگه یکی یهت بگه بالای چشمت ابرو(که البته بالای چشم هممون ابرو هست) چنان ازش کینه به دل میگیریم که تا تلافی نکنیم کوتاه نمیایم؟
چراهای زیادی توی ذهن من هست که احساس میکنم رسیدن به جواب هاشون خیلی مهمتر و به درد بخور تره واسم تا این که بشینم و درس بخونم.
اما از قرار معلوم شماها هیچ علاقه ای برای رسیدن به جواب این سوال ها ندارین.تنها هدف من از نوشتن این مطالب اینه که نظرات شما رو بدونم تا شاید بتونیم کمک کنیم تا جامعه ی بهتری داشته باشیم
ممنون
کوچیک شما شهنازی ماسوله
Summer has come and passed.
The innocent can never last
Wake me up,
When September ends.
Like my father's come to pass, seven years has gone so fast.
Wake me up,
When September ends.
Here comes the rain again,
Falling from the stars;
Drenched in my pain again,
Becoming who we are.
As my memory rests,
But never forgets what I lost.
Wake me up,
When September ends.
Summer has come and passed.
The innocent can never last.
Wake me up,
When September ends.
Ring out the bells again.
Like we did when spring began.
Wake me up,
When September ends.
Here comes the rain again,
Falling from the stars;
Drenched in my pain again,
Becoming who we are.
As my memory rest,
But never forgets what I lost.
Wake me up,
When September ends.
Summer has come and passed.
The innocent can never last.
Wake me up,
When September ends.
Like my father's come to pass.
Twenty years has gone so fast.
Wake me up,
When September ends.
Wake me up,
When September ends.
Wake me up,
When September ends....
با خنجر بزد محکم به پشتم ، لعنت به من دوست بود یا دشمن؟
اما معما این جاست ، که هر کس ازم باز کمک خواست،
من صد در صد هستم ، مثل سنت نسل به نسلم (naslan be naslam )
خداییش خیلی مهمه که یه انسان با وجود همه ی ویژگی های انسانیت مونث باشه یا مذکر؟
یه انسان مذکر برتره یا یه فرد مونث که بویی از انسانیت نبرده؟و همچنین برعکس...
میخوام این جا خاصیت های بچه بودن رو بهتون بگم البته از نظر من...
یکی از خاصیت هاشون اینه که از کسی دلخور نمیشن و با کسی قهر نمیکنن و اگه قهر کنن خرجش فقط یه پفک یا آدامسه اما الان چی ؟اگه با یکی قهر کنی توقع داری واست چی کار کنه؟چقدر خودش رو واست کوچیک کنه؟واست چی بخره؟چرا با بزرگ شدنمون توقعمون هم بالا میره؟؟؟ چرا نمیتونیم چشم هامون رو ببندیم و فقط به خوبیها ی هم نگاه کنیم چرا میخواهیم هم دیگه رو له کنیم و از اذیت کردن بقیه لذت ببریم؟
بچه ها وقتی یه چیزی رو میخوان اون قدر پا فشاری میکنن که به دستش بیارن اگه هم نتونن داشته باشنش همیشه یادشون میمونه حتی وقتی 50 سالشون بشه چون وقتی به یه چیزی علاقه دارن با تموم وجودشون اون وسیله رو میخوان.اما الان چی؟هر لحظه به یه چیزی علاقه مند میشیم و لحظه ی بعد یه چیز دیگه چشممون رو میگیره...
چرا دوست داریم روی هم دیگه رو کم کنیم ؟مگه ما هممون انسان نیستیم؟مگه هممون از یک نوع نیستیم؟مگه زبون هم رو نمیفهمیم؟ یعنی وقتی یه کاری رو انجام میدی نمیفهمی طرف مقابلت از کارت ناراحت میشه یا نه؟
وقتی واسه اولین بار شنیدم که قبلا امریکایی ها از سیاه پوستا به عنوان برده استفاده میکردن و ازشون کار میکشیدن به خودم گفتم چه جوری میشه یه انسان یکی دیگه رو اذیت کنه؟اما الان از اون فکرم خندم میگیره چون امریکایی ها و سیاه پوست ها توی رنگ پوست و اعتقادات با هم متفاوت بودن اما ما که پوستامون هم رنگه ،تو یه کشوریم، دینمون یکیه ،هم زبونیم، بعضی وقتا چنان روح همدیگه رو ازار میدیم که از صد روز کار بدنی هم واسمون زجراورتره. بعضی وقتا رو حساب شوخی حرف هایی رو میزنیم که طرف مقابلمون رو ازار میدیم و بعد اسمشو میذاریم بی جنبه بودن اون طرف!!! اگه ببینیم یکی داره میافته زمین اگه بهش پشت پا نندازین میایستیم و زمین خوردنشو نگاه میکنیم و میخندیم بدون این که فکر کنیم یه روزی با اون فرد خاطره های قشنگی رو داشتیم یا شاید قبلا اون ادم دستمو گرفته و یه بار کمکم کرده (که البته اینو بعید میدونم) واسم مهم نیست که بقیه چه طور زندگی می کردن و می کنن اما واسم مهمه که خودم و دوست هام چی کار می کنن.شما الان دوستای من هستین شاید یه سری تون الان بگین اگه تو بخوای دوست من باشی الان میرم خودمو دارمیزنم.
بیاین ما شروع کنیم و خوب بودن و به بقیه یاد بدیم.من تنهایی نمیتونم چون خیلی کوچیکم اما اگه بدونم چند تا دوست مواظبم هستن اون وقته که جرات میکنم حرفامو بگم.